بازهم از آن دوباره ها شده ام

اين اولين شب سال جديده که دلتنگ شدم وحالي عجيب دارم.دلم به اندازه تمام
ستارگان آسمان گرفته وياد توهم عقده از دلم نمي گشايد.سال نوي من نو نبود.
اين دومين سال نوي من بي حضور بهترين رفيقم نيز سپري شد وحالا که
دلشکسته و غمگينم اونيست،خنده هايش نيست،تبسم پر مهرش ودستان پر
محبتش بر شانه ام.نه اشکي ريختم نه حرفي زدم تا مباداچيزي بگويم که به
کسي بربخورد يا اشکي بريزم که اگر پرسيدند چرا؟ در دادن جوابش مستأصل
شوم.سکوت را دوس دارم که هميشه بهترين جواب به ناگفته هايم بوده.
مي نازم، اربابم مي نازم،به نوکري ام، به خودم وبه نفسهايم. مي نازم که
مهمان خانه اهلبيتم، مي نازم بر سوز صدايي که مال اوست.لبخند ميزنم در
اوج غم هايم چون که اورا دارم وسرشاراز حضور پر نور اويم.آقا،آقا،تورابه
خدا نِگَه به تُهي دستي ام نکن ، پُر از توأم. بازهم من از آن دوباره ها شده ام.
+ نوشته شده در ساعت توسط همدم***
|